عصرنصر

تراوشات ذهنی یک فراری در عصر نصر

عصرنصر

تراوشات ذهنی یک فراری در عصر نصر

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
  • ۷ فروردين ۹۸، ۱۴:۴۵ - رضا
    سلام :)

درباره کتاب

مشابه بسیاری از کتب استاد مرتضی مطهری، متون این کتاب پیاده شده سخنرانی های ایشان است. بخش اصلی کتاب برمی‌گردد به سخنرانی های محرم سال 1351 در مسجد ارک تهران. همچنین بخش دیگری از کتاب، از کنار هم قرارگیری سخرانی های پراکنده آمده است. این سخرانی های پراکنده به صورتی است که کلیات آنها در قسمت اول کتاب آمده است. در این نوشته هم سعی بر آن است تا خلاصه ای از بخش اول کتاب یعنی سخنرانی های مسجد ارک را ارائه دهد.

استاد، بحث فلسفه اخلاق را به صورتی ارائه می کنند که می توان شاکله اصلی را به این چند بخش تقسیم کرد:

     1- اخلاق چیست؟

          1) فعل طبیعی

          2) فعل اخلاقی

     2- بیان و نقد نظریه های موجود در باب فلسفه اخلاق

          1) نظریه عاطفی

          2) نظریه وجدانی

          3) نظریه زیبایی

          4) نظریه پرستش

     3- عزت نفس محور اخلاق اسلامی، نفس شناسی اسلامی

در ادامه به توضیح اجمالی در هر مورد می پردازیم.

اخلاق چیست؟

چه افعالی اخلاقی و چه افعالی غیر اخلاقی و چه افعالی ضد اخلاقی است؟ تفاوت فعل طبیعی با فعل اخلاقی در چیست؟ همچنین چه اندیشه و چه صفاتی اخلاقی محسوب می شوند؟ در ابتدای امر شاید به نظر آید که اخلاق در همه جوامع شناخته شده و شایع است و نیاز به تعریف ندارد اما مشابه بسیاری از کلمات شایع در بین مردم، از مشکل ترین لغات برای تعریف کردن است. تفاوت نظر درمورد این لغت در بین علما و فلاسفه بسیار است و دلیل این تفاوت ها هم چیزی جز اختلاف در جهان بینی ها نیست.

در تمامی این جهان بینی ها می توان افعالی را بیان کرد که یک فعل طبیعی است نه اخلاقی و آن افعالی است که اقتضای طبیعت انسان است. می توان این افعال را اینطور شناخت که فعل رخ داده نه قابل آفرین گفتن است و نه نفرین فرستادن. فعلی است طبیعی که انجام می پذیرد. نه ستایش می شود و نه نکوهش. در این مقام افعال انسان مشابه افعال حیوانات است. حیوان نیز در مقابل برطرف کردن نیازهای طبیعی خود نه آفرین می شنود و نه نفرین. اما افعالی در انسان است که غیر این است و انسان را قابل آفرین و یا نفرین می کند. این افعال را اخلاقی میدانیم.

اولین نشانه افعال اخلاقی همان یافتن قابلیت ستایش است. فعلی که آفرین می طلبد اخلاقی می نامند. در ادامه استاد مثال های فراوانی از افعال اخلاقی از همگان (با هر مکتب و مذهبی) می آورند و تفاوت آنها با فعل طبیعی را تبیین می کنند. و در ادامه یکسری از امور اخلاقی اسلامی را بیان و تشریح می کنند.

ارزشی از افعال اخلاقی در وجدان هر شخص احساس می شود که قدر و قیمت آن فراتر از ارزش گذاری های عادی و مادی است. اما سؤال اینجاست که توجیه این ارزشمندی چیست؟ چه فلسفه ای در پس این ارزش هست و با کدام مکتب می توان ارزش کارهای اخلاقی بشر را تفسیر و توجیه کنیم؟

در ادامه هر یک از نظریه های موجود تنها بیان و نقد وارد بر آنها می آید.

نظریه عاطفی

این نظریه از قدیمی ترین نظریات درباره ملاک اخلاقی بودن افعال است. گروهی رمز اخلاقی بودن را در عواطف بشر می دانند. کار عادی و معمولی آن است که از انگیزه های خودخواهانه و میل های طبیعی انسان سرچشمه بگیرد و هدف از آن رساندن سودی به خود و یا رسیدن خود شخص به لذتی است. در حالی که کار اخلاقی کاری است که از عاطفه ی غیر دوستی سرچشمه می گیرد. و این درجاتی دارد  و ممکن است تا به حدی این عاطفه شدید باشد که از سود بردن غیر بیشتر از سود بردن خود شادمان شوند. این همان مسلکی است که محبت را به عنوان پایه اخلاق تبلیغ می کند. اخلاق هندی از این قشر است و مکتب اخلاق مسیحی نیز همین ادعا را دارد. البته محبت نسبت به غیر در تمامی ادیان الهی آمده و عنصری از عناصر اخلاق است اما در مکاتبی این عنصر پایه اخلاق محسوب می شود.

و اما نقد این نظریه: این نظریه تا جایی درست است اما اشکالاتی بر آن وارد است از جمله آنکه "هر محبتی اخلاق نیست". در پس قابل ستایش بودن فعل، اختیاری بودن نیز شرط است. به طور مثال عاطفه مادر نسبت به فرزند قابل ستایش است اما در اختیار مادر نیست و همچنین منحصر به فرزند خود است و شامل کودکان دیگر نیست. فعل مادر قابل ستایش است او از عاطفه غیر دوستی آمده است اما فعل اخلاقی نیست. از سوی دیگر "اخلاق محدود به غیر دوستی نیست". افعالی اخلاقی وجود دارد که از عاطفه غیر دوستی نیامده است برای مثال تن به ذلت ندادن. پس دایره اخلاق از عاطفه غیر دوستی فراتر است. حتی در دایره غیر دوستی نیز میتوان گفت چرا انسان دوستی؟ و چرا غیر را محدود به انسان بدانیم؟ افعالی اخلاقی از حیوان دوستی و جاندار دوستی و زمین دوستی ناشی می شود که این به این معناست که می باید دایره غیر را فراتر از دایره انسانی بدانیم. برای نقد این نظریه به همین اکتفا  می کنم و نظریه بعدی را مورد بررسی قرار می دهیم.

نظریه وجدانی

نظر دیگری که می توان معرف آن را کانت دانست، نظریه وجدانی است. کانت در فلسفه خودش معتقد است که فعل اخلاقی فعلی است که انسان آن را به عنوان یک تکلیف از وجدان خودش گرفته باشد. استاد بیان می دارد که فلاسفه الهی از شرق تا غرب بر فطری بودن وجدان و الهامات وجدانی معتقدند.

اما نظرت کانت به عنوان وجدان، علت اخلاق و چگونگی توجیه آن قابل برسی است. به این منظور باید مقدماتی بیان شود. مقدمه اول آنکه نظر کانت آن است که محتویات ذهن از دو قسمت تشکیل شده است. پاره ای از طریق حواس وارد ذهن شده است و پاره ای دیگر از پیش در ذهن قرار دارند.

مقدمه دوم آنکه کانت معتقد به دو بخش برای احکام عقل است. عقل نظری و عقل عملی. کانت معتقد است کار زیادی از عقل نظری ساخته نیست و عمده عقل عملی است که او به همین مسئله وجدان می رسد. همچنین وجدان یا عقل عملی یک سلسله احکام قبلی است و از راه حس و تجربه به دست بشر نرسیده است یا همانطور که گفته شد وجدان از سرشت و فطرت بشر است. اما به همین دلیل فرمان اخلاقی به نتایج کارها کار ندارد و خودش اساس است. بدین معنی که اگر فعل اخلاقی بیان می شود، نیاز به استدلال و سبک سنگین نتایج آن نیست تا آن را انجام دهیم.وجدان اخلاقی به این نتایج کاری ندارد و فرمانی مطلق است. آن عقل است که با مصلحت سر و کار دارد و به همین خاطر احکام عقل مشروط است ولی احکام وجدان مطلق است.

اینکه اخلاقیون گاهی اجازه می دهند برخلاف اصول اخلاقی رفتار بشود علتش این است که اینها نخواسته اند از وجدان الهام بگیرند بلکه خواسته اند از عقل دستور بگیرند. گواه بر مطلق بودن وجدان هم عذاب وجدان بیان میشود. هرکس هرگاه عملی غیر اخلاقی صورت دهد، در درون خود احساس پشیمانی و ندامت خواهد یافت و این را نیز مطلق میداند.

وجدان اخلاقی محور فلسفه کانت است و نتایجی از این نوع نگاه حاصل می شود که بیان می شود. وجدان انسان را به کمال دعوت می کند اما به سعادت نخواهد رساند. کانت یک خوبی بیشتر نمی شناسد، در همه دنیا یک خوبی وجود دارد و آن اراده نیک است . و اراده نیک یعنی در مقابل فرمان های وجدان، مطیع مطلق بودن. انسان باید در مقابل فرامین وجدان مطیع مطلق باشد، پس باید امر او را اطاعت کند و چون وجدان اخلاقی به نتایج اعمال کاری ندارد ممکن است خوشی شخص در آن عمل نباشد و یا حتی رنج و المی در نتیجه این کار برای شخص بوجود آید. و این سعادت بشر نیست. کمال مطیع اراده نیک بودن است و سعادت یعنی خوشی هرچه بیشتر و هر لذتی خوشی نیست. لذتی که به همراه خود رنج و الم بیاورد خوشی نیست. اما سعادت دیگران را بخواه که کمال توست. در جامعه غربی هنوز علت آنکه فرنگی ها کمال را از سعادت جدا می دانند این نظرات کانت می باشد.

همانطور که گفته شد کانت در عقل نظری به چیز خاصی نرسید و هرچه گشت جز شک نیافت اما در همین عقل عملی و همین وجدان اخلاقی را کشف کرد یعنی مفتاح مذهب را کشف کرده، مفتاح آزادی و اختیار را کشف کرده، مفتاح اثبات وجود خدا را کشف کرده، مفتاح معاد را کشف کرده، مفتاح بقا و خلود نفس را کشف کرده.  و همه این ها را از علم حضوری انسان نسبت به وجدان می توان بیان کرد.

و اما در نقد این نظریه، در کنار اشاره به وجود نکات عالی و لطیف بسیار در آن ، به سه موضوع اصلی می پردازند. در ابتدای امر نقدی به تحقیر فلسفه و نتایج آن در این نظریه می آورند. به نظر استاد، این قول کانت که از راه عقل نظری نمی توان هیچ یک از مسائلی چون فرامین اخلاقی، بقا و خلود نفس و آزادی و اختیار و دیگر موارد را اثبات کرد اشتباه است و از همین فلسفه و عقل نظری این مفاهیم اثبات می شوند بدون اینکه بخواهیم راه وجدان و عقل عملی را انکار کنیم.

نقد وارده دوم بحث مطول کمال و سعادت و انفکاک آنهاست. کمال از سعادت منفک نیست و هر کمالی خودش نوعی سعادت است. منتها سعادت تنها منحصر به خوشی های حسی نیست. چطور زمانی که به فرامین وجدان عمل نمی شود تلخی شدیدی در شخص  به وجود می آید اما زمانی که به آن عمل می شود نوعی لذت و خوشی و مسرت در سطحی بالاتر از محسوسات رقم نمی خورد؟ این محال است که در صورتی که به وجدان عمل نکنیم درد و رنج حاصل شود و اگر هم به وجدان عمل کنیم باز هم درد و رنج حاصل شود. این بحث در کتاب طولانی تر ادامه دارد که از آن صرف نظر می کنم.

و اما نقد آخر آنکه، همه احکام وجدان مطلق نیست. و این را خود فرنگی ها بر نظرات کانت وارد کرده اند. و این بحث بسیار به بحث حُسن و قبح عقلی نزدیک است. بعضی از احکام مطلق است و این درست است به طور مثال عدالت یک حکم مطلق است. و همینطور ظلم. حکم وجدان هم در این باره مطلق است. اما در احکامی دیگر بدین شکل نیست و بطور مثال در راستی و راستگویی حکم مطلق نیست و تابع فلسفه خودش است و گاهی راستی، فلسفه خود را از دست می دهد. در اینجاست که دروغ مصلحت آمیز (نه منفعت خیز) به از راست فتنه انگیر است. و در این بخش هم بحث در کتاب ادامه دارد که ما به همین اکتفا می کنیم.

نظریه زیبایی

یک نظریه در باب اخلاق این است که اخلاق از مقوله زیبایی است. از همین جا و پیش از هر ورودی به اصل مطلب که اخلاق از مقوله زیبایی است، سؤالات بسیاری مطرح است. اول سؤال آنکه زیبایی چیست؟ تعریف افلاطون از زیبایی آن است که زیبایی هماهنگی میان اجزا است با کل. یعنی اگر یک کل داشته باشیم، چنانچه همه اجزایش با یک تناسب معینی در آن به کار رفته باشد، آن کل زیباست. اما این نسبت چیست؟ در انتها آنکه زیبایی وجود دارد اما کنه و ماهیتش بر ما مجهول است و قابل تعریف نیست.

سؤال دیگر آنکه زیبایی مطلق است و یا نسبی؟ یعنی قطع نظر از درک انسان یک پدیده فی حد ذاته زیبا هست یا زیبا نیست؟ زیبایی در زیبا، حقیقتی است که وجود دارد و یا رابطه ای مرموز است بین ادراک کننده و ادراک شده؟ این بحث نیز قابل بررسی است اما استاد از آن صرف نظر می کند و تنها وجود زیبایی را دست آویز قرار می دهند. و بیان می دارد که همیشه زیبایی با یک جاذبه و حرکت همراه است با عشق و طلب همراه است، ستایش و تقدیس وجود دارد.

زیبایی تنها منحصر به زیبایی محسوسات نیست و فراتر از آن است که استاد با بیان نمونه هایی این را توضیح می دهند. همچنین زیبایی های عقلی نیز وجود دارند یعنی زیبایی ای که تنها عقل انسان آن را درک می کند که در اصطلاح به آن حسن عقلی نیز می گویند. و در مقابل آن قبح عقلی یا زشتی عقلی است.

در اینجاست که هرگاه انسان به زیبایی و حسن، افعال اخلاقی پی ببرد به آن عمل خواهد کرد و دیگرانی که به این زیبایی واقف اند به آن آفرین می گویند و ستایش و تقدیس می کنند. سخن دیگری نیز هست و آن این است که اساسا اخلاق مربوط به روح زیباست، نه اینکه کار فی حد ذاته زیباست. اخلاق یعنی انجا که روح انسان حالتی پیدا می کند که خود روح زیبا می شود و اگر کار زیباست به تبع روح است.

نظریه پرستش

نظر دیگری هست که می گوید افعال اخلاقی از مقوله پرستش است. این کارها از مقوله عبادت خداست ولی عبادتی نا آگاهانه. کسی که کار اخلاقی می کند،حتی آن کسی که در شعور آگاه خودش خدا را نمی شناسد و به وجود خدا اعتراف ندارد و یا فرضا اعتراف دارد ولی در شعور آگاه خودش این کار را برای رضای خدا انجام نمی دهد و با این کار خدا پرستی نمی کند، کار اخلاقی او یک نوع خدا پرستی و پرستش نا آگاهانه است. در ادامه نیز استاد به مسئله شعور ظاهر و شعور مغفول عنه می پردازد.

در ادامه استاد توضیحاتی در مورد چیستی پرستش و پرستش آگاهانه و نا آگاهانه و همچنین حس اخلاقی و حس خداشناسی را بیان می کنند که از آنها نیز می گذریم و تقریبا در بحث های پیشین هم به همین سبک، استدلال هایی صورت گرفت. اما در ادامه توجیه صحیح اخلاق را از منظر استاد می شنویم.

ریشه اخلاق در وجدان است، هم راست است و هم راست نیست. راست است به این معنی که واقعا قلب انسان اینها را به او الهام می کند. اما راست نیست به این معنی که انسان خیال کند وجدان حسی است مستقل از حس خداشناسی و کارش این است که برای ما تکلیف معین کند بدون اینکه مکلفی را به ما شناسانده باشد؛ مکلف هم خودش است، خودش مستقلا برای ما تکلیف معین می کند و ما باید تکلیف او را بشناسیم.

عیب بیان کانت در این است که می خواست وجدان را به عنوان یک تکلیف که تکلیف معین کن از خود ضمیر انسان سرچشمه می گیرد و ماورای ضمیر انسان نیست معرفی کند. نه! ضمیر انسان درک می کند تکلیف را آنچنان که درک می کند تکلیف کننده را . وجدان و الهامات وجدانی همه ناشی از فطرت خداشناسی انسان است.

ریشه اخلاق در زیبایی است، هم درست است و هم نادرست. تادرست است زیرا خیال کرده زیبایی معنوی در همین جا خاتمه پیدا می کند یعنی روح انسان ساخته شده که فقط زیبایی معنوی یک سلسله کارها را درک کند. اشتباه اینجاست. او نا آگاهانه آن کل زیبای، منبع و اصل زیبایی را که ذات مقدس پروردگار است درک می کند و در نتیجه خواسته ها و طریق رضای او را که طریق سعادت ماست، چون او می خواهد و بالفطره از ناحیه او می بیند، زیبا می بیند. اصلا حسن و قبح عقلی بر می گردد به حسن و قبح قلبی چرا که عقل از مقوله ادراک است نه از مقوله احساس. انسان در فطرت نا خود آگاه خودش زیبایی آنچه را که خدا از او خواسته است درک می کند، چون این تکلیف را در عمق باطنش از خدا می بیند و هرچه از خدا می بیند زیبا می بیند.

آن کسی که اخلاق را از مقوله محبت می داند کمی باید جلوتر برود. آخر چگونه است که انسان شی یا فرد دیگری را که به طور کلی مغایر با خودش است و هیچ ارتباط و اتصالی بین او و آن شی یا فرد نیست دوست دارد؟ این دوستی با هیچ منطقی جور در نمی آید و البته منطق دارد. منطق این هم خداست، انسان با شامه قلب خودش حس می کند که محبوب واقعی اش آن را از او می خواهد و از این جهت است که آن را دوست دارد.

هر کدام از این نظریات قسمتی از حقیقت را دارد نه تمام حقیقت را. تمام حقیقت این است که اخلاق از مقوله عبادت و پرستش است. در باب اخلاق یک سلسله نظریات دیگر هم هست ولی دیدم آن نظریات در واقع می خواهند شریفترین شرافت ها را از انسان بگیرند و اصلا می خواهند معتقد نباشند که واقعا یک سلسله کارهای اخلاقی و شرافتمندانه ای هم در عالم وجود دارد. در واقع منکر اخلاق به این معنی هستند.

عزت نفس محور اخلاق اسلامی، نفس شناسی اسلامی 

در ادامه کتاب و سخنرانی، استاد درمورد محور اخلاق اسلامی که همان عزت نفس است صحبت می نمایند که به طور مختصر و خلاصه عرض میکنم. انسان در درون دو خود دارد. یک خود حقیقی و اصیل و یک خود طفیلی. خود طفیلی به دلیل کالبد جسمانی انسان در او است و خود اصیل از منشأ حقیقی و الهی انسان. اما خود طفیلی ناخود است و خود نیست. چرا که در معارضه و مجادله درونی این دو خود هرگاه خود طفیلی پیروز می شود افسوس و پشیمانی حاصل می شود و هرگاه شکست می خورد، احساس بزرگی و خوشی دست می دهد.

 

مبنای اخلاق اسلامی در تحقیر خود طفیلی و تکریم خود حقیقی یا عزت نفس است.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی